سخنان جبران خلیل جبران

هنگامی که خداوند مرا همچون سنگریزه ای در این دریاچه ی عجیب انداخت ، آرامش آن را بر هم زد و بر سطح آن دایره هایی نا محدود پدید آوردم. ولی هنگامی که به اعماق آن رسیدم ، مانند آن آرام شدم.

سکوت را به من عطا کن تا به تاریکی های شب هجوم آورد.
هنگامی که بدنم گرفتار عشقی نفسانی شد و با هم ازدواج کردند ، من دوباره متولد شدم.
در زندگی ام مردی را شناختم که سخنان را به خوبی می فهمید ، اما از سخن گفتن ناتوان بود. زبانش را در یک جنگ از دست داده بود و من امروز آن جنگ هایی را که آن مرد در آنها شرکت جسته بود می شناسم. قبل از
اینکه آن سکوت بزرگ گریبانگیرش شود. اما اکمون بسیار شادمانم که او در گذشته است ، زیرا جهان با همه گستردگی اش برای همه ی ما کافی نیست. (ادامه…)